|
نا اميدي سلام من اين متنو موقعي از زندگيم مي نويسم كه از تموم كسايي كه اطرافم هستن قطع اميد كردم و حتي فكر مي كنم كه خدا هم منو رها كرده ميدونم كه اين حرفم نوعي كفره ولي.... به هموم خدايي كه همه مي پرستنش هر كي به نوعي ... ديگه كم آوردم ديگه نمي تونم تحمل كنم زندگي برام مفهوم نداره خيلي برام سخت شده بعد از گذشت چندين سال از زندگي وقتي فكر ميكنم ميبينم كه هيچ اميدي ديگه برا زندگي ندارم راستي اصلا برا چي زندگي مي كنم، چه فكرايي برا زندگيم داشتم ولي چي شد.... الان كه جوانم اميدي نيست فردا كه پير بشم زندگي رو ميخوام چيكار . ميگن در جواني پاك بودن شيوه پيغمبريست ورنه هر گبري به پيري مي شود پرهيزگار الان كه جوانم غير از گناه از خودم چيزي نديم و همش پيمان شكني . آقا بخدا شرمنده ام ميدونم كه دلتو شكستم مي دونم هر هفته كه نامه اعمالمو به شما ميدن از خدا برا من مهلت ميگري ولي من ....هي توبه كردم و توبه شكستم . آقا بخدا اصلا كلا اميدم نااميد شده بعضي وقتا به خدم ميگم خدا هم از من خسته شده و جوابمو نميده . نذار صداي من در بياد سالها بهم ياد دادي بلدم آبروريزي كنم ميگم اينقدر در زدم هيچ كس تو خونه جوابمو نداد اصلا روشو از من برگردونده كار همه رو راه انداخته ولي منو هنوز نگه داشته . ولي آخرش بازم آقا جون شما هم منو رها كني كسي ديگه ندارم
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 19:33  توسط محمد مج
|
|
|