|
هيچ بــازي چو عشق بازي نيست گر چـــه بازي عشق بازي نيست کــار طفـلان تـــازه بازي نيست هيـچ بـازي چو عشق بازي نيست گـر چــه بازي عشق بازي نيست ســر فـــرود آر و سروري بگذار کيـن مقام جاي سر افرازي نيست ادي عشق ، سر به سر خطر است جـــان مــن عاشقي بازي نيست هر چه ديـدي ز عشق شکوه مکن که مجـــال زبــان درازي نيست خاکيـــان کودک انــد و کودک را هنــري جز خــاک و بازي نيست هيچ بــازي چو عشق بازي نيست گر چه بـــازي عشق بازي نيست
+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 19:36  توسط محمد مج
|
در قــافلـه مجنــون يک دختــر زيبـا بود يک طفل که در صورت چون اشرف زنها بود سيمـــاي وجيـــه او چون صورت بابا بود ره رفتــن او مثـــل ره رفتــن زهــرا بود چشمــان خمــار او چون نرگس حيدر بود از کثـــرت زيبــايـي چون در مصفـا بود او پيـروي از زهرا با گوش خـود امضاء کرد پيــوستـه بــر بــابــا از عمه تمنــا کرد گفتــا مگـــر اي عمه جد تــو نبــي نبود يـــا مـــادر تو زهــرا بــابـات علي نبود پس چيست که اي عمه مـردم نشناسندت اي کــاش عمــو آيد تــا باز کنــد بندت از غيــرت تـــو تـرسم احوال بيـان دارم در سينه بـــي تــابم داغي نهــان د ارم عاشق تو بدان امروز عشق تو محک خورده هـر کــس که علي گفته بسيار کتک خورده
+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 19:35  توسط محمد مج
|
كعبه خواهي كن زيارت قبله المحتاج را خاك پاك كربلا يعني مطاف الحاج را قبله العشاق يعني حسين ساكنم بر در ميخانه كه ميخانه از اوست مي خورم باده كه اين باده از اوست گر به مسجد كشدم زاهد و در دير كشيش چه تفاوت كند اين خانه و آن خانه از اوست خويش بيگانه اگر زحمت و رحمت دهدم رحمت خويش از او زحمت بيگانه از اوست روزگاريست كه در گوشه ويرانه دل كرده ام جاي كه گوشه ويرانه از اوست قبله العشاق يعني حسين گر چه پروانه دلي سوخت چه شمعي چه عجب شمع از او محفل از او هستي پروانه از اوست سنگ زد عاقل اگر بر دل ويرانه ما سنگ از او عاقل از او اين دل ديوانه از اوست
+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 19:31  توسط محمد مج
|
|
|