|
روزي مردي از راهي مي گذشت.ناگهان ابليس را ديد که از همان راه گذر مي کرد و مقداري طناب در دستش بود.مرد در حالي که طنابها را يکي يکي از نظر مي گذراند, از ابليس پرسيد:اين طنابها چيست؟ ابليس پاسخ داد:اينها طنابهايي است که با آن, انسانها را اسير مي کنم و در دام مي اندازم.مرد پرسيد پس چرا بعضي از اينها ضخيمتر از بقيه است؟ابليس گفت:"طنابهاي ضخيمتر را براي انسانهاي با ايمانتر و طنابهاي نازکتر را براي انسانهاي ضعيفتر به کار مي برم." سپس کيسه اي رانشان داد که مقداري طناب پاره شده در آن بود؛ مرد پرسيد: «اينها چيست؟» شيطان آهي کشيد؛ و گفت:اينها طنابهايي است که براي به دام انداختن آدمهاي با ايمان استفاده کرده ام ولي آنها راضي به رضاي خدا باقي ماندند, تسليم و اسير من نشدند و طنابها را پاره کرده اند.مرد پرسيد:طناب من کدام است؟ ابليس پوزخندي زد و گفت:"من براي ياران خود از طناب استفاده نمي کنم چون آنها هميشه پيرو من هستند!"
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 13:39  توسط محمد مج
|
هيچ بــازي چو عشق بازي نيست گر چـــه بازي عشق بازي نيست کــار طفـلان تـــازه بازي نيست هيـچ بـازي چو عشق بازي نيست گـر چــه بازي عشق بازي نيست ســر فـــرود آر و سروري بگذار کيـن مقام جاي سر افرازي نيست ادي عشق ، سر به سر خطر است جـــان مــن عاشقي بازي نيست هر چه ديـدي ز عشق شکوه مکن که مجـــال زبــان درازي نيست خاکيـــان کودک انــد و کودک را هنــري جز خــاک و بازي نيست هيچ بــازي چو عشق بازي نيست گر چه بـــازي عشق بازي نيست
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 16:23  توسط محمد مج
|
|
|