تبليغاتX
یاس سوخته
 

 

گوش بکنيد اي بچه ها      

خستــه هـا تشنــه  لبا

مي خوام که قصه  بگم

قصـــه آب  و سقــــا

قصـه عشق و احساس

قصـه غنچـه و  يـاس

قصــه يک جـوانمـرد

عمــوي خوبم عباس

عمــوم يــه پهلوونـه

شجــاع و قـهرمــونه

وقتي که حرف مي زنه

حرفش به دل مي مونه

صورتــش عين  مـاهه

دلخــوشيــه  سپــاهه

بــالاي گــونـــــه او

يــــه نقطه ســـياهـه

رو پيشونيــش ستــاره

قــــد رشيـــدي داره

از دو تــا چشم  پاکش

حجب و حيــا ميبــاره

زيبـــا و مـــه جبينـه

بـــا ادب و  متيـنـــه

شجــاع و مثـل شيره

يـــــل ام البنيـنـــه

اهـــل جنـگ و نبرده

والله خيلــــي  مــرده

 

شبيـــه يـک پــروانه

دور بــابــام مي گرده

کــريــم و مهربونــه

دو ابــروهـاش کمونه

رفتــه کـــه آب بياره

داداش تشنــه نمونـه

موقــع رفتــن ، عمو

به بچـه ها مي خنديد

حيــف از ميـون ماها

سوي خــدا  پر کشيد

بابـا به عمه مي گفت

دنيــا خيلــي  نامرده

منتظـــرش نبــاشيد

عمـــو بــرنميگـرده

رفته بــــود آب بياره

دشمنـــا راه و بستن

با يـــــه عمود آهن

پيشوني شو شکستند

دشمنـــا تـا عمو رو

 بــا مشک آب ديدند

چند تايي حمله کردند

دو دستش رو بريدنـد

بـابـا مي گفت دشمنا

سنگــدل و  نـامردند

بــا تيــراي سه شعبه

چشماشو زخمي کردند

جسمش کنـــار دريـا

زخمــي روي زمينـه

مجروح هر دو چشماش

جايــي رو  نمي بينه

بابا مي گفت خودش رو

تــا بــه عمو رسونده

پـر از  جــراحت بوده

سري بــراش نـمونده

بابــا به عمه مي گفت

عمــوي زيبــا جبيـن

از روي اسب با صورت

افتـــاده روي زميــن

بابا مي گفت  کنارش

يــه خـانومي نشسته

دست به کمــر گرفته

دلش خيلــي شکسته

عمــو دستــي نـداره

ما رو به دوش بگيـره

زخمه تمومــه تنـش

کم کم داره ميميــره

بــابـــاي مهربونـم

تــاب تــتوون نداره

عمــو سپــرده کسي

اونـــرو خيمــه نياره

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 18:25  توسط محمد مج   |