|
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 14:7  توسط محمد مج
|
در قــافلـه مجنــون يک دختــر زيبـا بود يک طفل که در صورت چون اشرف زنها بود سيمـــاي وجيـــه او چون صورت بابا بود ره رفتــن او مثـــل ره رفتــن زهــرا بود چشمــان خمــار او چون نرگس حيدر بود از کثـــرت زيبــايـي چون در مصفـا بود او پيـروي از زهرا با گوش خـود امضاء کرد پيــوستـه بــر بــابــا از عمه تمنــا کرد گفتــا مگـــر اي عمه جد تــو نبــي نبود يـــا مـــادر تو زهــرا بــابـات علي نبود پس چيست که اي عمه مـردم نشناسندت اي کــاش عمــو آيد تــا باز کنــد بندت از غيــرت تـــو تـرسم احوال بيـان دارم در سينه بـــي تــابم داغي نهــان د ارم عاشق تو بدان امروز عشق تو محک خورده هـر کــس که علي گفته بسيار کتک خورده
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 14:1  توسط محمد مج
|
|
|