
شبي در اوج تنهايي و در يک انتظار سرد
پريشان و پريشان با دلي پر درد
فضاي خاطراتم از غروب يک ستاره غرق خون گرديد
حصار ديدگانم گشت باراني، غم و دردم فزون گرديد
و در آن عزلت جانفرساي تنهايي
و در آبي ترين درياي غمناکي
پرستوي خيالم کرد گذر از خاطرات عشق جانسوزت
گذر کرد از سيه مويت، لبانت، ابروانت، تير مژگانت
و شد يادآور زيبايي روزي
که صيد من بودند دل ربايان فراواني
و من از بين آن گل ها تو را با ساز خوشبختي صدا کردم
سراي نااميدي را به دشتي از غم و اندوه رها کردم
تو با صد عشوه و صد ناز مرا بر دام خود کردي
ولي افسوس و صد افسوس که آن عشوه گري گرديد داستاني
چگونه داستاني ؟داستاني دردناک و بي سرانجامي
بلي ،دل را ربودي از کفم رفتي
نمي دانم چرا رفتي ؟خطا کردي؟
مرا در بحر تنهايي رها کردي
و گر من اشتباه کردم گنه کارم
سر پروانه ي دل گر بسوزم من سزاوارم
و بعد رفتنت ناگهان اين دل ترک برداشت
چرا رفتي ؟مگراين دل نواي ديگري از عشق در سر داشت؟
و شايد دست تقدير اينست که تنها تا ابد تنهاست
ز ناکامي آغوشت، تمام هستي اش روياست

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 20:37  توسط محمد مج
|