|
کودکــــي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي. عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي. عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت. عشق چيست؟ گفت :عمر. عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 12:1  توسط محمد مج
|
یـه عمــری همه دنیا رو گشتم به دنـال یه عشق صــادقونـه یه عشقی که بسازه دل رو از ما بشه تنهـا چــراغ تـوی خـونه یه عمری پی عشق بی حوس دویدم بدنبـال یـــه عشق بــی بهونـــه یـه عشقــی که بشه مـرحم زخمام نشه بدتـــر نمـک رو زخم کهنـــه تو شب های که جـای دست پر مهر چیزی به جـز یه دنیــا اشک ندیدم یکی اومد که دوست داشتن می فهید منــو از او مــن خستــه جـدا کـرد یکی اومد کــه بــا احساس پـاکش تمــوم زخمـــامـو یهـو دوا کـــرد تـو قتــی که همه تنهـــام گذاشتن بـــا لبخنــدش منـو از من جدا کرد بـــرای عــاشقــــی عشقمو دادم خیال کـــردم فقط عشقـــه می مونه ولی جــــای تموم اون همــه عشـق واسم مودنـش فقط ، بغض شبونـــه خدا هم خوب اینو خودش می دونه بــا اینکه دلــم رو همه شکستن می خونــم بـــاز هنوزم عاشقونه می خونــم بــا خودم دیگه بریدم دیگه بــا آخــــر جــاده رسیدم
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 11:46  توسط محمد مج
|
|
|