|
ســـاقیــــا در بــــاز و کــن درد خمــــــاری مــی کشـم روز و شــب پـــشــــــت در میخــانه خـــاری مــی کشـم از آن روزی که نامش را شنیدم بلای عشق او با جان خریـــدم دل من مـــاهی دریــای عشقه وجـودم آهــوی صحرای عشقه دل دیـونــه خاطر خواه او شد اسیــر زلف و روی مــاه او شد نـدونم کــافــرم یــا که مومن هر چه هستم من تو را می پرستم بیــا پـا بــر ســر هستی گذاریم دل و دین در ره مستـی گذاریم نمی دونم چه در پیمانـــه کرده که مرا سر مست و دیـوانـه کرده دل من وحشیـــه آروم نمیشــه تـــا تــو رو نبینــه آروم نمیشه
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 14:31  توسط محمد مج
|
عشق یعنــی چشمهـــای بی ریــــا تــــکسوار وسعت بـــــــی انتهــــا عشق یعنـــــی لاله های پاک بــاز عشق یعنی عطر یاس و عطر ناز عشق یعنــــی تــــا نهـــایت تا خدا آسمانــــی، از زمیــــن غم جــــدا عشق یعنــی کفتـــر گلگون کفـن رخت ایمـــان و شجـاعت بر بدن عشق یعنـــی خاک میـــدان نبرد روزهای آتشیـن و شـام سرد عشق یعنی مرد و هم پیمان دین همچو کوهی پر شهامت، با یقین عشق یعنی پر کشیــتـدن تا فلک هم قدم با مــــاه رویـــان و ملک عشق یعنی سینه وشمشیرو جان عشق یعنـــی آسمــان بــی کـران عشق یعنـــی مـــادری دلسوختـه کودکـتـان چشم بـــر در دوختـــه عشق یعنـــی قلبـــــایی از بلور همسری چون آسمانــی ها صبور عشق یعنی رفتنی چون سروتاک بازگشت استخــوان و یــک پلاک
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 0:53  توسط محمد مج
|
در جوانی غصه خوردم هیچ کس یـادم نکــرد در قفس مـانـدم ولــی صیــاد آزادم نکــرد آتش عشقت چنـــان از زندگی سیـــرم کرد آرزوی مــرگ کردم مـــرگ هم یــادم نکرد
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 0:41  توسط محمد مج
|
باور کن گلایه ای از تو نیست تو خوبتر از آنی که گلایه ای از تو باشد گلایه از خودم و ویرانه های قلب خودم است که ذره ذره فرو می ریزند و اینک احساس می کنم جز ویرانه ای از من باقی نیست که اگر اندکی امید در من زنده شد به یمن قدم تو بود باور کن به جان تو سوگند از تو گلایه ای نیست و اگـــر بگذاری و بگذری آمدنت درست به موقع بود آمدنت مثل نزول پیـامبـر بـر قـومی از دست رفته درست به موقع بود
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 0:39  توسط محمد مج
|
|
|