|
بچه ها نظرتون درباره این عکس چیه ؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 0:6  توسط محمد مج
|
کاش فاصلمون اینقدر زیاد نبود کاش همیشه قلبمون عاشق می موند کاشکی یه روز با هم دیگه سوار قایق می شدیم دور از نگاه آدما هر دومون عاشق می شدیم کاش آسمون با وسعتش تو دستمون جا می گرفت گلای سرخ دلمون کاش بوی دریا می گرفت کاش تو هوای عاشقی لیلی و مجنون می شدیم باد که تو دریا می وزید ماهم پریشون می شدیم کاش که یه ماهی قشنگ برای ما فال می گرفت برامون از فرشته ها امانتی بال می گرفت با بال اون فرشته ها تو آسمون پر می زدیم به شهر بی ستارهها به آرومی سر می زدیم شب که می شد امانت فرشته ها رو می دادیم چشمامونو می بستیم و به یاد هم می افتادیم دوستت دارم تا آخر دنیا !!!!! (((خودش مي دونه)))
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 0:2  توسط محمد مج
|
عشق يعني........ عشق يعني سرزمين پاك من عشق يعني لحظه بيداد من عشق يعني ليلي و مجنون شدن عشق يعني وامق و عذرا شدن عشق يعني مسجد الاقصي من عشق يعني كودك فرداي من عشق يعني كلبه دل ساختن در قمار زندگي جان باختن عشق يعني چشمهاي پر ز خون درد و غم يكجا بهم آميختن عشق يعني دردهاي بيشمار گريه كردن, سوختن, افروختن عشق يعني كعبه اسرار من عشق يعني مخزن الاسرار من
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 0:0  توسط محمد مج
|
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 23:59  توسط محمد مج
|
سلام بچه ها خوبید امیدوارم که حال همه تون خوب باشه بچه هااین شعر رو تا آخر بخونید نظر هم بدید چون برام خیلی مهمه ممنونم
خواب دیدم خواب اینکه مرده ام خواب دیدم خستــــه و افسـرده ام روی من خروار ها خـــــاک بود وای قبر من چــــه وحشتنــاک بود تا میان گور رفتــــم دل گــرفت قبر کن سنگ لحـــد را گل گرفت بالش زیر ســــرم از سنگ بــود غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود ناله می کردم ولیکن بــــی جواب تشنه بودم تشنه یک جـــرعه نـــاب خستـــه بودم هیچ کس یــارم نشد زان میان یک تن خریــدارم نشد هر که آمد پیش حرفی راند و رفت سوره حمدی برایم خوانــد و رفت نه شفیقی نـــتته رفیقـــی نه کسی تــرس بـود و وحشت و دل واپسی آمدند از راه نـــــزدم دو مــلک تیره شد در پیش چشمانـــــم فلک یک ملک گفتا بگو نـام تــو چیست آن یکی فریاد زد رب تــو کیست ای گنهکــار سینـــه دل بسته پــر نام اربــابـان خود یک یک ببــر در میـــان عمــر خود کن جستجو کارهـای نیک و زشتت را بــگو گفتنــم عمــر خـودت کردی تباه نامه اعمال تـــو گشتـــه سیــــاه مــا کــه مـتامــوران حق داوریم نک تو را سوی جهنـــــم می بریم دیگـر آنجا عــذر خواهی دیر بود دست و پایم بسته در زنجیـر بود نا امید از هـــتر کجـــا و دلفکــار می کشیدندم بـه خفت سوی نـار نــاگهـــان الطاف حــتق آغاز شد از جنان درهــــای رحمت باز شد مــــردی آمــد از تبـــار آسمـان نور پیشانی اش فــــــوق کهکشان چشمــانش زندگــانی مـــی سرود درد را از قلب آدم مــــــی زدود گیسوانش شط پـر شـــور و خروش در رکابش قدسیان حلقــــه بگوش صورتش خورشید بـود و غــرق نور جام چشمانش پـر از شرب طهور لب که نـــه سرچشمــه آب حیات بین دستش کائـنـــات و ممکنـات خاک پــایش حسرت عــرش برین طره یی از گیسویش حبل المتیـن بر ســرش دستـــار سبزی بسته بود به دلم مهرش عجب بنشستــه بود در قـــدوم آن نگـــار مه جبیـــن از جلال حضزت عشق آفــریــن دو ملک ســـر را بــزیــر انداختند بال خود را فرش راهش سـاختند غـــرق حیــرت داشتند این زمزمه آمده ایـنـجـــا حسیــن فـاطمه صــاحب روز قیــــــــامت آمده گــویــی بـهـــر شفـاعت آمده سوی من آمد مرا شـــرمنـده کرد مـهـربـانـانـه بــرویـم خنده کرد گفت آزادش کنیــــد این بنده را خـانـه آبــادش کنید این بنده را اینکه اینجـــا اینچنیـــن تنها شده کـــام او بــا تـربـت مـن وا شده مــادرش او را بـه عشقم زاده است گریه کـرده بعد شیــرم داده است بارهــا بـــر من محبت کرده است سینه اش را وقف هیئت کرده است اینکه می بینید در شور است و شین ذکــر لالائیش بــوده یــا حسیـن دیگران غـرق در خوشــی و هلهله دیدم او را غرق در شور و هـروله با ادب در مجلس مـــا مـی نشست او به عشق من سر خـود را شکست سینــــه چاک آل زهرا بوده است چای ریز مجلس مــا بوده است خویش را در ســوز عشقم آب کرد عکس مرا بر دل خــود قاب کرد اسم مـــن زار و نیازش بوده است خاک من مهر نمـازش بوده است پرچم مــن را بــدوشش می کشید پا برهنـه در عزایــــم می دوید اقتدا به خـــواهــرم زینب نمــود کاه می شــد صورتش بهرم کبود بــارهــا لعــن امیــه کـرده است خویـش را نــذر رقیه کرده است تا که دنیـا بــوده از مــن دم زده او غــذای روضــه ام را هم زده اینکه در پیش شمـــا گـردیده بد جسم و جانش بـوی زهرا می دهد حرمت من را به دنیــا پاس داشت ارتباطی تنگ بــــا عباس داشت نذر عبـــاسم بــه تـن کرده کفن روز تــاسوعـــا شده سقــای من گریـــه کــرده چون برای اکبرم با خــــود او را نـزد زهرا می برم هر چه باشد او بـرایــم بنده است او بسوزد صاحبش شـــرمنده است در مـــرامم نیست او تـنـــها شود باعث خوشحالی اعـــدا شــــود در قیامت عطر و بــویش می دهم پیش مردم آبرویش مـــــی دهم بــاز بـــالاتـــر بــروز سـرنوشت می شود همسایه مــــن در بهشت آری آری هر که پا بست من است نامه اعمــال او دست مــن است
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 23:44  توسط محمد مج
|
|
|